پاییز عاشقت شدم
بهار مرورت میکردم
شوخی غریب فصلها
شب عجیب میشود
حتی غریب
من دلتنگی میکنم
آسمان گریه
این نالههای مدفون
هر شبی است
روزگار غریبی است نازنین. آنقدر غریب که از دستم در رفته قبلها چطور بود. این روزها حتی گردش معقول و به قاعده زمین بیشتر و بیشتر دلتنگت میکندم و از بخت بد من هم بوی جولان باد روی برگهای نزار هی بیشتر توی این کوچهی بیحوصله میپیچد.
دست به سیگار میرود، سیگار به لب. نفسی که میسوزاند و بیرون که میآید دود آهی میشود. شب جای خوبی میشود برای مزمزه کردن چند خاطره و نم بارانی که هیچ وقت از چشمهای تو نبارید و همیشه صورت مرا خیس کرد.
تنها صدا نمیماند، تو تمام قد میمانی، صدایت میماند، خندیدنت میماند، راه رفتنت میماند، سر تکان دادنت میماند، سکوتت میماند، چشمهایت میماند، چشمهایت میماند، چشمهایت...
لعنت به من که چشمهایت میماند.
هنوز روی بالشم، نشسته عطر تن تو
خیال من بو میکنه، هنوز گل پیرهنتو
اگر برای آدم یک راه نجات باشه، یا ادبیاته، یا موسیقی. ترکیب این دوتا با هم بیچاره میکنه آدم رو. تمام دلتنگیهای من با همین آهنگ امروز رشد کرد و بالغ شد. جوری که یک بار دیگه کامل مرور کردم وقت دوست داشتنت رو و فهمیدم چقدر بی وقت بوده این لامصب. نشد که من یک بار با یکی باشم و تو معیار مقایسه نباشی. نه اینکه برگشتنت رو بخوام. هیچی از برگشتن بدتر نیس. اما یه جورایی انگار کم و کسر بودن همه وقتی تو نبودی. وقتی که تو نیستی.
کاش من اون وقتا یه خورده بزرگتر بودم. کاش تو یه خورده آدمتر بودی و میفهمیدی اینکه تو چشمت فرو نمیکنم دوستت دارم رو معنیش این نیس که دوستت ندارم. حالا هم که نیستی من موندم و خودم و اینکه خوش باشم به خوشحالی تو که میخوام سر به تنش نباشه. بد حسیه این نوستالژی سگ مصب.
وقتی دو دوتا چارتا میکنم، هیچ جوره ما به هم نمیخوردیم. اما دلم هنوز تو رو میخواد لامصب. عین خواستن یه بغض و شونه. نه من بغضم میترکه با این همه نبودنت و نه فکر کنم شونه تو طاقت بیاره این تلخی دل منو که اگه آب بشه سیل جفتمونو میبره.
مردهشور این پنجرهها رو ببره که همشون به کوچههای خلوت و خالی وا میشن. یکی هم پیدا نمیشه نصفه شب آدمو با سلطان قلبها بیخواب کنه. انگار نه انگار که یکی اینجا منتظر یه نم بارونه که بباره بدجور. هیشکی انگار دیگه نمیفهمه پر کردن سی سالگی عوارض داره.
بهار هم تمام شد
با لشکر گربه های عاشقش
روی هره بام
من مانده ام با تو
که نه می شناسمت
نه می دانم کجا دنبالت بگردم
ساعتها عجیبند
رفتن مدام
تا جایی که میتوانند
روی یک دایره
من اما عجیبترم
مات و خیره
به این میروند مدام
در انتظار خبرت
تو نمیآیی
نمیتوانی
برای خودم میخوانم
تمام شعرهای دوستت دارم را
سه نیمهشب
به ساعت رسمی مملکت
تایید شده توسط گرینویچ
دلتنگت میشوم
بیحساب
بیکتاب
جبر تو به دل میزند
دل به مغز
مغز به دست
همآغوشی مبارکی است
من شعر میزایم
و سر زا چند بار میروم
من از تو خوشم میآید
جور یک کلروفیل
از نور
حیف شد
چیزی در هوا بود
و بر من فرود آمد
و در من فرو رفت
تک یاختهای شدهام
تک ساختی
تک ساحتی
نمیدانم
یا نمیخواهم بدانم
همهام تو را میخواند
و مغزم به من میخندد
و به هفت جدم
و تصویرت را میراند
مثل یک برگ گل
زیر شبنم
تصویر تو در من این است
گرگ شاعر را پاره میکند
گرگ میخندد
و با مغزم جشن میگیرند
جشن خونبار عاشقی
مثل نفس
در امتداد زندگی کشیده میشوی
در امتداد شب کشیده میشوی
تا صبح بیخوابی
محض خاطرت گرگ
رژیم غذاییش را تغییر داده
گیاه میخورد
ماگنولیاهای جای پایت
و احساس گناه میکند
دست در دست من بده به مهر
من به میهنم باور ندارم
اما
تو فرق میکنی
موازی شب من
خواب تو میخوابد
بر بستر هر روزهگی
که از بستر هرزگی من نرمتر است
و یحتمل گرمتر
من هم
مثل باقی گرگها
رو به این ماه زوزه میکشم
بینتیجه
باقی میمانی
در قاب پنجره
این ساعتهای لعنتی
یادم میاندازند
چند ساعت است به تو فکر میکنم
هر شب همین حوالی
پ.ن: بعضی وقتها احساس مهمل بودن میکنم، شبیه اینکه بخواهی آهن قراضه را برای درست کردن پیتزا اره کنی. مثلاً وقتی که به تو زنگ میزنم تا میان این کارهای ریز و درشتی که داری کمی وقت بگذاری تا با هم یک قهوه بخوریم.
پ.ن ٢: اخیراً شبها هم مجبور شدهام خوابت را ببینم.
