ساعتها عجیبند
رفتن مدام
تا جایی که میتوانند
روی یک دایره
من اما عجیبترم
مات و خیره
به این میروند مدام
در انتظار خبرت
تو نمیآیی
نمیتوانی
برای خودم میخوانم
تمام شعرهای دوستت دارم را
مدام میشوی
تداومت شروع میکند
ویرانی را
سه نیمهشب
به ساعت رسمی مملکت
تایید شده توسط گرینویچ
دلتنگت میشوم
بیحساب
بیکتاب
جبر تو به دل میزند
دل به مغز
مغز به دست
همآغوشی مبارکی است
من شعر میزایم
و سر زا چند بار میروم
من از تو خوشم میآید
جور یک کلروفیل
از نور
حیف شد
چیزی در هوا بود
و بر من فرود آمد
و در من فرو رفت
تک یاختهای شدهام
تک ساختی
تک ساحتی
نمیدانم
یا نمیخواهم بدانم
همهام تو را میخواند
و مغزم به من میخندد
و به هفت جدم
و تصویرت را میراند
مثل یک برگ گل
زیر شبنم
تصویر تو در من این است
گرگ شاعر را پاره میکند
گرگ میخندد
و با مغزم جشن میگیرند
جشن خونبار عاشقی
مثل نفس
در امتداد زندگی کشیده میشوی
در امتداد شب کشیده میشوی
تا صبح بیخوابی
محض خاطرت گرگ
رژیم غذاییش را تغییر داده
گیاه میخورد
ماگنولیاهای جای پایت
و احساس گناه میکند
دست در دست من بده به مهر
من به میهنم باور ندارم
اما
تو فرق میکنی
موازی شب من
خواب تو میخوابد
بر بستر هر روزهگی
که از بستر هرزگی من نرمتر است
و یحتمل گرمتر
من هم
مثل باقی گرگها
رو به این ماه زوزه میکشم
بینتیجه
باقی میمانی
در قاب پنجره
این ساعتهای لعنتی
یادم میاندازند
چند ساعت است به تو فکر میکنم
هر شب همین حوالی
پ.ن: بعضی وقتها احساس مهمل بودن میکنم، شبیه اینکه بخواهی آهن قراضه را برای درست کردن پیتزا اره کنی. مثلاً وقتی که به تو زنگ میزنم تا میان این کارهای ریز و درشتی که داری کمی وقت بگذاری تا با هم یک قهوه بخوریم.
پ.ن ٢: اخیراً شبها هم مجبور شدهام خوابت را ببینم.
جاری شدی
از لحظهها
روی صورتم
خیلی چیزها را اغلب آدم با خیلی چیزهای دیگر اشتباه میگیرد. مثالهایش هم کم نیست، دور و برمان را که نگاه کنیم آدمهای زیادی میبینیم که لطف را با وظیفه اشتباه میگیرند، رفاقت را با منفعت، صداقت را با پردهدری، آزاد اندیشی را با مخالفخوانی و از این دست که نگاه کنی اصلاً کم نیست.
من اما حرفم هیچکدام از اینها نیست. این بلاگ محل ارایه تحلیلهای ریز و درشت نبوده و نمیخواهم باشد. بیشتر وقتی اینجا مینویسم که یا عشقم بکشد -که معمولاً هم چیز مزخرفی از کار در میآید- یا وقتی که راهی جز نوشتن نداشته باشم. یک جورهایی مثل سیفون برای مغزم عمل میکند.
من تا مدتهای مدیدی دوست داشتن را با مجموعه متنوعی از احساسات اشتباه میگرفتم. از جنس اشتباه گرفتن آدمها در خیابان نه البته، از جنس ایمان بیشتر. جوری که خودم هم باورم میشد که همین حس من دوست داشتن است و شوری را که داشتم عاشقانه تعبیر میکردم. شاید بشود اینطور گفت که خودم به خودم دروغ میگفتم، بعد این دروغ را باور میکردم و این دروغ باور شده را دوباره برای خودم تعریف میکردم و هیجانزده میشدم از این حجم احساسات ناب.
چند سال پیش بود. اینقدر پیش که یادم نمیآید دقیقاً چند. اما یادم هست که اولهای تجربه کردن من بود. آدمها خیلی برایم جدی نبودند و بیشتر خود تجربه کردن برایم مهم بود. البته راستش را بخواهی ابن را بعدها بود که فهمیدم. مغزم بیشتر دنبال جمع کردن بود و کمتر شناختن. یک شب دیر وقت بحثی بود بین من و یاری موافق، بیرون پنجره اطاق رو به خیابان با این سیگار لعنتی که بیاغراق رفیق شفیقی بوده برای روزهای خوب و بد. حرف تو بود و من کمتر حرف میزدم و بیشتر نمیشنیدم. یاد آن سینمایی بودم که با هم رفته بودیم و تجربه ویژهای بود برای من. آن موقعها انجمن شاعران مرده را دیده بودم و دلم ریخته بود با آن جایی که یکی از شخصیتهای فیلم دست دختری را که دوست داشت در سالن تئاتر گرفته بود و من توی تاریکی سینما که یکی از این فیلمهای یحتمل بیفایده را نشان میداد به جای دیدن فیلم کلی با خودم سر و کله زده بودم که دستت را بگیرم یا نه و آخرش هم نگرفتم. هنوز هم برگشتن را یادم هست و توقف کوتاهی که سر بینالنهرین داشتیم و یادم نمیآید برای چه بود. انگار این تصویر مال دیروز باشد
دلم اما این بار ریخت، بدجوری هم ریخت. انگاری که خودم هم باورم نشد و بعد از خداحافظی یک ساعت پیادهروی و سیگار و انکار هم جواب نداد. نه بحثمان جدی بود و نه حرف خاصی بود و نه هیچ چیزی که فکر کنم دلیل مناسبی بوده و پیشزمینه این دل ریختن را فراهم کرده باشد -مثلاً میدانی، من نباید مایاکوفسکی بخوانم. هر وقت به آنجا میرسم که انگشتهای ولادیمیر خرخره زنگ ماریا را فشار میدهند قلبم درد میگیرد-. من و تو توی ماشین نشسته بودیم و حرفهای بیربطی میزدیم که همه میزنند تا وقت بگذرد و چراغ سبز شود و تو مرا آن طرف خیابان پیاده کنی. کاش آن شب من برای چای و سیگار میماندم پیش بچهها، یا چراغ زودتر سبز میشد، یا تو برنمیگشتی تا لحظهای نگاهم کنی.
همین نگاه بس بود تا من زیر و رو شوم و دیگر نفهمم چطور خداحافظی میکنم و مات میمانم بر اتوبان برای چند لحظه که به من یک دنیا گذشت. بعد که شب تا صبح به بیداری گذشت فهمیدم که دنیا فرق کرده. خواستم تو و خودم و دنیا و هرچه که فکرش را کنی لعنت کنم. اما این اول ماجرا بود و تو میدانی من چقدر از ضعیف بودن بدم میآید.
نمیدانم چرا، اما من که کلمه در دستم باید خمیر باشد و راحت و بیدردسر سر کلاسهایم ریز و درشت را میتوانم به هم ببافم، به تو که میرسم زبانم میگیرد و دستم میلرزد و هر چه که بلد بودم یادم میرود. بالا و پایین میروم و هرچه توی سر خودم و دلم میزنم نمیتوانم به تو بگویم دربارهات چه احساسی دارم. حتی توی این متن که مال من است و یک در میلیون هم احتمال نمیدهم تحت شرایطی گذرت به آن بیفتد دستم نمیرود که اسمت را بنویسم. انگار که دیدن اسمت که خودم نوشته باشم آشفتهترم کند.
پ.ن: این را برای تو نمینویسم. این برای دوستان نکتهسنجی است که خواهند پرسید از کجا میدانم این بار هم اشتباه نمیکنم. به خدا من هم مثل شما نمیدانم، اما میدانم وقتی دل آدم به نگاهی بریزد آدم چه حالی میشود.
تمام خواسته من از دنیا
سه متر مربع است
زیر سقف آسمان
نصفش برای تو
و داستان بافتن از ستارهها
نصف دیگر را من
به پهلو میغلطم
و جای خالیت را میبینم
